پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - اروپا و اسلام هويتساز - پور هاشمی سید عباس
اروپا و اسلام هويتساز
پور هاشمی سید عباس
اسلام و نقش مسلمانان در تحولات فكرى و سياسى اروپا، قدمتى طولانى دارد. به اعتراف بسيارى از نويسندگان، اروپاييان همواره از منابع اصيل اسلامى بهره گرفته و در ساختن تمدن اروپايى، علوم و فنون مسلمانان را در نظر داشتهاند.
امروزه نيز در ميان انديشمندان و فلاسفه غربى، بحث درباره جايگاه و نقش اسلام و رويكرد اروپاييان به اسلام، اهميتخاصى يافته است. غير از حادثه يازدهم سپتامبر ٢٠٠١ و حمله امريكا به افغانستان و بزرگنمايى طالبان و القاعده كه بر توجه اروپاييان به مسئله اسلام افزوده است، در درون ساختار اجتماعى و سياسى اروپا نيز نقش اسلام و جنبههاى عملگرايى آن مورد توجه ويژه قرار گرفته است.
گذشته از مباحث كهنه و بعضا واپسگرايانه در اروپا مبنى بر استقرار فرهنگ «لائيسم» در ساختار سياسى و اجتماعى، اروپا در فراشد تشكيل يك «هويت جديد» به گفتمان اسلامى، نگاه نو و ديد واقعبينانهترى به گذشته افكنده است. از يك طرف مسلمانان ساكن در اتحاديه اروپا (فرانسه با ١٠ درصد جمعيت مسلمان و ديگر كشورهاى اروپايى نيز با شمار قابل توجهى از مسلمانان كه امروزه ديگر پناهنده و مهاجر تلقى نمىشوند و به عنوان نسل چهارم و حتى پنجم، ديگر اروپايى مسلمان محسوب مىشوند) به عنوان جمعيتى كه مىتوانند در حيات اقتصادى و سياسى جامعه نقشى با اهميت و عميقى را ايفا كنند و اين نقش فراتر از يك سياست لائيسم در سيستم سياسى به آن توجه مىشود و نمىتوان به آسانى و با نگاهى فرعى از جمعيت رو به افزايش مسلمانان در اروپا گذشت و اين جمعيتخواستهها و تقاضاهاى مختلفى را به سازمان سياسى و اجتماعى جامعه وارد مىكند، كه براى نظام اروپايى جديد قابل اهميت است.
صورتبندى جديد اقتصادى و اجتماعى در اروپا و گسترش مرزهاى اروپايى به كشورهاى بيشتر مسلمان، مثل آلبانى و تركيه، اروپاييان را به تعاملى جديد با مقوله فرهنگ و گفتمان اسلام واداشته است. ظهور و تكوين مناسبات سياسى و اقتصادى در اتحاديه اروپا نسبتبه كشورهاى اسلامى و از سويى، جدايى سياستخارجى اتحاديه اروپا از ايالات متحده امريكا، فضاى تازهاى را به وجود آورده است كه امكان بازخوانى و همزيستى اسلام و مسيحيت را در دوره جديد، بيشتر كرده است. اروپا در فراسوى فرهنگ و عقلانيت مدرنيته كه اساس سرمايهدارى و طبقه سرمايهدار را پىريزى مىكرد، خود در درون قوانين سنتى مدرنيته محبوس گشته و سايه سنگين مدرنيته كه از سايه سياه دوره قرون وسطى، شكنندهتر بود، اين بار روح و معنويت را در اروپا ميراند و روح از خود بيگانگى انسانها را در بستر تقسيم كار ماشينى تكامل بخشيد و بالاخره عصر خردورزى اروپاييان، نهال دينورزى و معنويتگرايى را به كلى نابود نساخت. گرچه اصل خردباورى، ايده مركزى و اصلى دوران مدرنيته بود، همواره در حاشيهاى ضعيف و فرعى، روح معنويت در قالب مباحث اخلاقى و فلسفى، ادامه يافت. شايد بتوان برخى از مباحث هگل و كانت و پارهاى از متفكران عصر پسامدرن را در قالب حاشيهاى ضعيف از دوران مدرنيسم تلقى كرد كه تلاش مىكردند اروپاييان را از خودبيگانگى ابزارى و ماشينى برهانند.
نقطه اصلى و پاشنه آشيل مدرنيسم، خردباورى بود كه پستمدرنها نشان دادند اصل خردباورى آنگونه كه مدرنيستها بر آن پافشارى مىكردند، بىعيب و نقص نيست. خودباورى گرچه توانستسايه اوهام و خرافات را از فرهنگ مردم اين ديار بزدايد و چراغ روشنى را فراروى آنان قرار دهد و راز پيشرفت و سعادت مادى آنان نيز بر همين اصل استوار بود; اما يك سونگرى و تك نگرى به خردورزى، روح معنويت را ضعيف كرد. خردورزى، گرچه به اروپاييان آموخت كه چگونه بر سرنوشت مادى خود مسلط باشند و طبيعت را در جهت رشد و توسعه امكانات رفاهى خويش، رام كنند و موانع راه رشد و تحول بشر را از ميان بردارند، اما خود اين اصل مانعى در تعالى و تكامل روح و نگرش به جهان متعالى شد. يك سونگرى مدرنيته باعثبحرانهاى ساختارى و عميقى گرديد كه بالاخره اوج اين بحرانها در نهيليسم بود. نهيليسم با انكار ملاك عقل و خردورزى نيز نسخه كاملى براى بحران مدرنيته نبود، گرچه صورت مسئله بحران مدرنيسم را تغيير مىداد، اما خود دچار پارادوكس مشكلترى گرديد. بنابراين نهيليسم هم نمىتوانست جايگزين مناسبى براى بحران خردورزى باشد.
در وراى اين چالش نظرى در مدرنيسم، اروپاييان به حال و احوال همسايههاى مسلمان خود نظرى داشتند. بىجهت نبوده است كه در اين چند صدسال اخير، هزاران كتاب درباره اسلام و فرهنگ و تاريخ مسلمانان در غرب نگاشته شده است و از زاويههاى متفاوتى به اين فرهنگ معناطلب و حقيقتجو نگريستهاند; گرچه تلاشهايى هم شد تا ضمن وارونه نشان دادن حقيقت فرهنگ اسلامى و گفتمان اسلامى، ميدان را براى فرضيههاى رقيب آماده سازند. تئورى جنگ تمدنها زاييده همين نگرش به فرهنگ و تمدن اسلامى بود; تلاشهاى فكرى و تبليغاتىاى كه مىكوشيدند با برجسته كردن قرائتحاشيهاى و افراطى از دين اسلام، آنرا بر تمام پيكره تمدنى مسلمانان جارى سازد. اما اين برداشت از دين اسلام، هرگز نتوانستبه عنوان رقيب برجسته و مهم در انديشه مردم اروپاييان تاثير بگذارد. قدرت سياسى و رسانهاى ناشى از جدالهاى فرقهاى و مذهبى در حوزه ملى و فراملى، هرگز نتوانسته است روح حقيقتطلبى و معنويتخواهى را كه ريشه در سرنوشت و فطرت آدميان دارد، به كلى به فراموشى بسپارد.
ظهور شكلهاى جديدى از تمايلات مذهبى و معنوى در اروپا، رشد بودائيسم، به عنوان آلترناتيوى براى پركردن فضاى خالى معنوى، رشد اسلامگرايى در ميان جوانان، افزايش درصد مسلمانان پراتيك و... نشان دهنده شكلگيرى فرهنگ جديدى در اتحاديه اروپا است. گرچه در بسيارى از كشورهاى اروپايى اصل جدايى دين از سياست و اصل لائيسيته در قانون اساسى به عنوان اصل انكارناپذير نظامهاى اروپايى است، اما در عمل نظامهاى سياسى، مسئله مسلمانان و توجه به خواستههاى نسل جديد مسلمانان در اروپا، اهميت ويژهاى يافته است.
نه تنها پخش اخبار و اطلاعات مربوط به مراسم و مناسك مسلمانان مثل عيد فطر، عيد قربان و... در رسانههاى گروهى يا بازديد و سخنرانى مسئولان سياسى در مساجد مسلمانان، بلكه تحليل و بررسى نقش و جايگاه و حتى حقوق مسلمانان در كشورهاى اروپايى، مورد توجه و عنايت نسل جديد روشنفكران اروپايى قرار گرفته است. پس از پيمان ماستريخت و تشكيل اتحاديه اروپا و زمانبندى براى پيوستن كشورهاى اروپاى مركزى و شرقى در سال ٢٠٠٤ و خصوصا مسئله پيوستن تركيه به اتحاديه اروپا، روايت مدرنيسم و جهانشمولى اخلاق سرمايهدارى و روح پروتستانيزم و مسيحيت را در مقابل گفتمان اسلامى به نرمش واداشته و اين بار پذيرفتهاند كه براى يك بار هم كه شده مىتوان در فرصتى برابر با همه ناسازهها و تناقضهاى دو گفتمان اسلام و غرب، به گفتوگو بنشيند. گفتوگوى قدرتمآبانه كه حريف و رقيب را از ميدان، خارج و آهنگ برترى و استيلاى تمدن غرب را بر شرق و مسيحيت را بر اسلام بنوازد.
در غرب دو تفسير و دو قرائت كاملا متفاوت از اسلام ارايه مىشود. نخست تفسيرى است كه بر اساس گرايشهاى افراطى در جهان اسلام صورت گرفته و در قالب نهضتهاى راديكال (طالبان و)... سعى مىكند بحرانهاى اجتماعى و سياسى را در كشورهاى اسلامى ناشى از ايدئولوژى حاكم بر آن تعريف نمايد. ديگرى، ديدگاهى است كه با جدا كردن «حقيقت» و «واقعيت» تلاش مىكند به فهم حقايق نهفته در دين اسلام دستيابد و آنرا در زندگى نهيليسم و پوچگراى خود به كار بندد. اين تفسير و برداشت از اسلام، مىتواند جايگزين و آلترناتيوى براى بحرانهاى جديد اجتماعى و اخلاقى در غرب مطرح، و در تشكيل و بازسازى هويت جديد اروپايى مؤثر باشد.
حركتهاى راديكالى كه براساس تفسير خشن از اسلام، منش و رنگ اخلاقى و دينى به خود مىگيرد، گرچه توانسته است ضربهاى مهم و قابل توجه به برداشت مردم جهان از اسلام بزند، ولى هرگز نتوانسته است از توجه و گرايش روزافزون مردم به اسلام بكاهد. هويت جديد اروپايى در حالى شكل مىگيرد و دوران آغازين خود را طى مىكند كه مرزهاى پانزده كشور اروپايى برداشته شده است و در اين جامعه جديد، مردم به چندين زبان متفاوت صحبت مىكنند و تسامح خاصى نسبتبه زبانهاى اروپايى دارند. ديگر فرانسوىها اصرار ندارند كه تنها با گويش فرانسوى سخن بگويند و يا آلمانها ابايى ندارند كه با زبان انگليسى صحبت كنند. همكارىهاى زبانى در ميان كشورهاى اروپايى در راه رسيدن به جامعهاى «چندزبانه» حركت مىكند. بسيارى از برنامههاى تلويزيونى مشترك ميان كشورهاى اروپايى حكايت از آن دارد كه فقط مرز سياسى ميان اين كشورها برداشته نشده است; بلكه بسيارى از مرزهاى فرهنگى، اعتقادى و ارزشى نيز ميان اين كشورها در حال برداشتن است تا جامعه جديد اروپايى را شكل بدهد.
از نظر مذهب نيز همين قضيه صادق است. نزاع تاريخى ميان پروتستانها و كاتوليكها التيام يافته است و مردم اروپا ديگر از نزاعهاى مذهبى و درگيرىهاى فرقهاى رها شدهاند و با برداشتن مرزهاى سياسى، به سمتيك جامعه «چند دينى» در حال حركتاند. اين تسامح نسبتبه دين و اعتقادات مذهبى، گرچه پس از رنسانس و دوران سرمايهدارى مدرن، هسته اصلى و مركزى در تمدن جديد غرب بود، اين بار با برداشته شدن مرز ميان فرانسه كاتوليك و آلمان پروتستان، ديگر زمينههاى نزاع مذهبى نيز از ميان رفته است. اما مسئله مهمتر اين استبا ورود آلبانى و تركيه به جمع كشورهاى اروپايى، و وارد شدن به عنوان كشورهاى اسلامى در اروپا، آنها تا چه حدى مىتوانند در امكان همزيستى اسلام و مسيحيت در غرب مؤثر باشند. آيا هنوز هم قوانين لائيسيته كشورهاى اروپايى، مانع حضور نمايندگان احتمالا محجبه تركيهاىها به پارلمان اروپا خواهد شد؟ آيا قوانين منع پوشش حجاب اسلامى در مدارس و ادارات دولتى كشورهاى اروپايى با وارد شدن ميليونها مسلمان به جامعه اروپايى و به عنوان شهروند جامعه اروپايى، همچنان نافذ خواهند بود؟ اروپا در تشكيل هويت جديد نمىتواند واقعيت ميليونها مسلمان را در درون خود انكار كند. نه اينكه صرفا به عنوان يك اقليت مذهبى، حقوقى را براى مسلمانان قائل باشد و در حوزه فردى و بعضا اجتماعى به عنوان يك اقليت در جامعه اروپايى، براى آنان حقوقى را تدوين نمايد، بلكه به عنوان يك فرهنگ و گفتمان برجسته و مهم، راههاى امكان همزيستى مسلمانان و مسيحيان را فراهم مىسازد.
نتيجه انتخابات پارلمانى در تركيه و پيروزى اسلامگرايان ميانهرو، واقعيت جديدى بود كه اروپاييان را در برابر اين سؤال قرار داد كه جايگاه و نقش مسلمانان در تشكيل اروپاى جديد چه خواهد بود؟ گرچه تلاشهايى در جريان است تا از ورود تركيه به اتحاديه اروپا، طبق مهلت زمانبندى گذشته، جلوگيرى نمايد ولى باور عمومى بر آن است كه اگر تركيه به شرايط از قبل تعيينشده، جامه عمل بپوشاند، مانعى در پيوستن به اتحاديه اروپا ندارد. بنابراين تركيه بسته به نوع عملكرد در حوزه سياسى، اقتصادى و حقوق بشر، امكان بيشترى براى پيوستن به اتحاديه اروپا دارد.
مسئله اسلام و مسلمانان در صورتبندى هويت جديد اروپايى، محدود به شهروندان اروپايى مسلمان و كشورهاى مسلمان تازه وارد به اتحاديه اروپا نيست; بلكه اروپا با الحاق كشورهاى شرق اروپا به اتحاديه خود با جهان اسلام نزديكى بيشترى خواهد يافت. پس از پيوستن تركيه به اتحاديه اروپا، اروپا با كشورهاى ايران، سوريه و عراق مرز مشترك خواهد داشت و نه تنها در حوزه سياسى و اقتصادى، كشورهاى نفتخيز اين منطقه براى اروپا اهميتخواهد داشت، بلكه تعامل فرهنگى جديدى، فراروى اروپاييان و مسلمانان قرار خواهد گرفت.
بسته به عملكرد و نگرش فرهنگى كشورهاى هممرز اتحاديه اروپا، گونه و منطق اين تعامل را شكلبندى مىكند. ديگر اروپاييان پيششرط «لائيسيته» را در مناسبات و تعاملات با ديگر كشورها در پيش نمىگيرند و خود به واقعيت اسلام و حضور و نقش مسلمانان در جهان معاصر واقفاند. از اين رو اروپاييان در صورتبندى اجتماعى و فرهنگى جديد، نمىتوانند نقش گفتمان اسلامى را در شكلگيرى اين هويت جديد انكار كنند. از اين رو جستوجو براى يافتن رهيافتى مناسب براى تعامل با شهروندان مسلمان اروپايى از يك سو و ايجاد روابط مناسبتر با كشورهاى اسلامى از سوى ديگر، در كانون سياستگذارىهاى اروپاييان قرار گرفته است.
باور به توانايىهاى روحى و معنوى دين اسلام، به عنوان برنامه زندگى اجتماعى، سياسى و فردى و گرايش رو به افزايش شمار شهروندان مسلمان اروپايى، پايههاى سياست لائيسيته و جدايى دين از سياست را در اروپا سست كرده است. مجوز براى ساختن مساجد بزرگ كه نه تنها به عنوان برگزارى آيين عبادى، بلكه به عنوان مركزى فرهنگى با داشتن مجموعههاى فرهنگى (كتابخانه، سالن انفورماتيك و سالنهاى مطالعه) نشاندهنده تغيير «سياست داخلى» اروپا نسبتبه مسلمانان است. طرح مباحثى همچون دادن مجوز رسمى به انجمنهاى اسلامى در كشورهاى اروپايى، حاكى از اين واقعيت است كه اروپا به دنبال رهيافتى مناسب براى باز كردن راه گفتوگو با شهروندان مسلمان اروپايى است. قوانين لائيسيته و منبع فعاليتهاى اجتماعى فرقههاى مذهبى، گرچه عملا به نفع دين مسيحيت و محدود كردن فعاليت مسلمانان تعبير مىشد، اما در حوزه سياسى و اجتماعى دوره جديد، انعطاف بيشترى يافته است. از سوى ديگر قدرت اقتصادى مسلمانان در كشورهاى اروپايى، قابل توجه است. افزايش قابل توجه مراكز خريد و فروش كه توسط مسلمانان اداره مىشود و مسلمانان نيز در آن قوانين و مقررات خاص خود را رعايت مىكنند، نه تنها به مركزى تجارى براى عرضه كالاهاى اسلامى تبديل شده است، بلكه به عنوان مركز داد و ستدها و تعاملات ميان مسلمانان در اروپا نيز قلمداد مىشود. رشد جمعيت مسلمان و فعال شهروندان اروپايى، مناسبات كهنه اسلام و مسيحيت را بر هم ريخت و در قلمرو انديشه اجتماعى و باورهاى عمومى، تحولات عميقى برانگيخت و اكنون اتحاديه اروپا در تعريف هويت جديد خود، بيش از گذشته به درك جديد و تازه از گفتمان اسلام و فرهنگ مسلمانان نيازمند است.
از سوى ديگر در قطببندى جديد سياسى و اقتصادى در جهان و فروپاشى ايده نظام تكقطبى به رهبرى امريكا، جايگاه «اتحاديه اروپا» حائز اهميت است. شكلگيرى اروپاى واحد، به عنوان يك قطب در ساختار جهانى، بيش از گذشته مرهون مناسبات و تعاملاتش با جهان اسلام است. به طور سنتى، اروپاييان بيش از امريكايىها با كشورهاى اسلامى داراى روابط و تعامل بودهاند. قلمرو مشترك با كشورهاى اسلامى شمال افريقا و كشورهاى آسياى مركزى و خاورميانه، به شناخت عميقتر اروپاييان از اسلام كمك كرده است و آنان خوب مىدانند كه براى حضور فعال در عرصه جهانى و مناسبات و تعاملات ميان كشورها، به روابط حسنه با كشورهاى اسلامى نياز دارند و اين مناسبات نمىتواند تنها در سطح روابط خارجى و سياستبينالملل تعريف گردد; بلكه بسيارى از لايههاى فرهنگى و اعتقادى و حتى ارزشى را نيز در برمىگيرد. از اينرو اتحاديه اروپا در تعريف و بازخوانى «هويت اروپايى» هم در سطح ملى و درون اتحاديه اروپا و هم در سطح بيرونى اتحاديه اروپا، به تعامل و يافتن شيوههاى مناسب براى تعامل با مسلمانان و كشورهاى اسلامى مىانديشد. در جامعه چندمليتى اروپا، بسيارى از مرزبندىهاى زبانى، فرهنگى و دينى برداشته شده و فضاى مناسبى براى گفتوگو با فرهنگ اسلامى باز شده است. بسته به نوع تعامل جديد فرهنگى ميان اسلام و اروپا و برداشت واقعبينانه از واقعيتهاى جهان اسلام، زمينهها و مقدمات گفتوگوى ميان اسلام و مسيحيتيا دو تمدن اسلامى و غربى را گشوده است.
باز شدن درهاى مستحكم كشورهاى اروپاى غربى، به تمايل براى شناخت و درك باورهاى ديگر فرهنگها و تمدنها تبديل شده است. امروزه ديگر اسلام و مسلمانان به عنوان «ديگر» و «غير» براى اروپاييان تلقى نمىشوند; بلكه واقعيتهايى هستند كه اتحاديه اروپا براى كارآيى و صورتبندىهاى اقتصادى، سياسى و فرهنگى جديد به آن نياز دارد و همواره در صدد است قوانين سنتى و كهنهاى را كه باعث محدود كردن حوزه فعاليت مسلمانان در اروپا شده، مورد بازنگرى قرار دهد و بتواند در نظام اجتماعى و سياسى اروپاى جديد، از آموزههاى اخلاقى و دينى فرهنگ اسلامى بهره گيرد.
رفتار و منش مسلمانان در حوزههاى اجتماعى و سياسى، بيش از گذشته اهميتيافته است. وجود مكانيسمهاى ارتباطى پيشرفته و دستگاههاى اطلاعرسانى غولآسا، به انتقال سريع و جامع كردارها و رفتارهاى مسلمانان در جهان كمك كرده است تا هر رويداد يا رخداد اجتماعى و سياسى در جهان اسلام، به سراسر جهان مخابره شود و در شكلگيرى فهم جديد و برداشت نوين از فرهنگ اسلام كمك كند. از سوى ديگر روشنفكران دينى نيز با بازخوانى مفاهيم و باورهاى اعتقادى، نقش مهم و اساسى در دفاع عقلانى از دين اسلام دارند.
روشنفكر دينى به عنوان آزادانديش جامعه دينى مىكوشد تا با بيان چالشها و نارسايىها در حوزه اجتماعى، چهره عملى و آينه اجتماعى دين را منعكس كند و با نگرشى عميق در قبال دين و با كاربست مفاهيم پويا و جديد به بازتوليد انديشه دينى بپردازد. گرچه زكى ميلاد، با نگاهى بدبينانه به نقش روشنفكران در جامعه اسلامى بر آن است كه «نگرش روشنفكر در قبال دين، به رغم آن كه خود وى از تخصص لازم براى به كارگيرى ابزارهاى شناخت، تكنيكهاى كاوش و تحقيق و شيوههاى انديشهورزى برخوردار است، همچنان غيرشفاف و مبهم مانده است، با وجود اين، روشنفكرانى را مىيابيم كه اسلام را با اديان باستانى كشورهاى شرقى خلط مىكنند. اين خلطكارىها در برخى به ميزانى مىرسد كه اسلام را از خلال حوزه اسطورهشناسى كه در برهه اخير هميتبسزايى يافته و در ميادين فلسفه، فرهنگ، ادبيات و علوم انسانى داخل شده است، در كنار اسطورهها قرار دادهاند. برخى ديگر از اين روشنفكران مىكوشند تا بر قرائتشان از دين، سايه تجربه اروپا را از مسيحيت و كليسا بيفكنند كه تجربه مجسم در برابر روشنفكر عربى است كه شناخت گستردهاى از آن داشته و بارزترين دشوارىهاى مفهومىاش را از آن آفريده است. از جمله اين دشوارىها مىتوان از چالش علم و دين، پيشرفت و دين، سكولاريسم و دين، دولت (حكومت) و دين و سياست و... را نام برد.
فرآوردهها و دستاوردهاى فكرى اين چالشها از گذشته تا كنون بازتوليد شدهاند و روشنفكر پيوسته و به ميزان بسيارى محكوم به انديشيدن در چارچوب تفكر و تجربه اروپايى است كه به او تنها اين اجازه را مىدهد كه نگرشى مبهم، بحثانگيز و مجادلهآميز را در قبال دين دارا باشد.»
زكىميلاد فراموش كرده است كه گروه ديگرى از روشنفكران دينى در جهان اسلام، با شناخت عميق و وسيع از آموزهها و مفاهيم دينى از يك طرف و با شناخت جامعهشناسانه از تحولات بشرى، از سوى ديگر تلاش مىكنند با فهم پويا از دين، «هويت» جديدى به جامعه خود ارائه كنند.
روشنفكران دينى در كشورهاى اسلامى به جاى تخريب و تكيه بر نقاط افتراق و فاصلهها، بايستى بر مرزهاى مشترك توجه كنند تا بتوانند با بازشناسى هويت دينى - ملى خود، به نياز امروز جامعه جهانى در جستوجوى معنويت و حقيقت پاسخ مطلوب بدهند، و چالشها و موانع فراروى بشريت را در برابر ظلمت و سياست ناشى از مدرنيت و ابزارانگارى انسان بردارند و چراغ هدايت را در برابر آنان بيفروزند.